تبليغاتX
ذوالعرش - یعنی باید باور کنم دیگه نیستی ؟..........
تجلی گاه
 

همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم رابروي اشکي از جنس غروب و

ساکت نارنجي خورشيد وا کردم . نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا ؟شايدخطا کردم و تو بي آنکه فکر

غربت چشمان من باشي نگفتي تا کي > براي چه؟

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد و گنجشکي که هر روزاز کنار پنجره با مهرباني

دانه بر مي داشت تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود

وبعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت ،کسي حس کرد که

من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد ،کسي فهميدتو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنکه نمي دانم تو

هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد هنوز آشفته چشمان زيباي توام .......برگرد.

                                                                                                           از:یلدا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 1:36  توسط مریم  |